مسعود محمدیمنش

1
مردان روستا
برف را از روی بامها میروبند
من به طرحی فکر میکنم
و از نزدیکشدنش به سهراب میترسم
2
خالهخرسه
چقدر رو سفید میشد
از دوستیت با من
دور از لاکهای سیاه صحیح گیر
اگر روزنامهها شب پخش میشدند
3
دختر کورش
شکمش بالا آمده
عارق که میزند
بوی لوبیا میرسد به شهر هرت
و هنوز به عادت ماهانه
تنگهاش
سیاه میشود از نفت
تا پیشانی نوشتش
بیفتد به مرد همسایه
کورش
خاک میشود
میرود توی زمین
از شرم فاحشهای
که کردار نیک را
فراموش کرده است
4
آنان که شب قدم میزنند
آخرین لقمههای روز را میبلعند
5
مشعل نفت
خورشید کسوف گرفتهی تپه است
شب با شکم خوابیده بر زمین
6
کوههای شبیه نقاشی
سو سوی لامپ خانهای دور از جاده
از پشت شیشهی اتوبوس
به قرص ماه خیره میشوم
آیا اینها شعری عاشقانه میشوند
برای هدیهی فردا به تو؟
مسعود محمدیمنش
۳ اسفند ۱۳۸۶ ۰:۵۴ قֽظֽ
نظرات ۰
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید