خودپسند

1
یه تیکه همبرگر از روزای قبل مونده بود تو یخچال خونمون، هیچکی نمیخوردش. گوشه یخچال افتاده بود، مثل یه آدم تنها، توی قطب، میون برفها و سرما، اما گندیده بود، هیچکی نمیخواستش. آخر شب که میخواستم آشغالارو بزارم دم در اونو جدا از کیسه آشغالا بردم، تا شاید گربهها بخورنش. وقتی برگشتم بالا از پنجره نگاهی به کوچه انداختم. اون گربههه که همیشه تو کوچمون میپلکه اومده بود سراغش از قیافش معلوم بود که از خوردن اون همبرگر مونده کلی کیف میکنه. لابد، پیش خودش میگفت: خوش به حال آدما، عجب چیزایی میخورن.
راستی گربهها در مورد ما آدما چه جوری فکر میکنن؟
اونا که هم از آدما میترسن و هم یه جور مرموزی میخوان از سر و سرمون باخبر بشن تا یه دست به سرشون بکشی، خودشونو میچسبونن بهت و ولکنت نیستن، اما همونا با یه پخ میپرن و از درخت میرن بالا، بعد بروبر نگات میکنن. من از این نگاهکردن گربهها اصلا خوشم نمییاد، از یه کوچه که دارم رد میشم، وقتی گربههه با اون چشمای هیزش، خیره خیره یه جوری نگام میکنه که انگار داره روم قیمت میذاره. سختمه، اما من سعی میکنم یه جوری وانمود کنم که گربههه فکر کنه: اصلا متوجهش نشدم، بهش محل نمیذارم، شکلی که انگار اصلا به حسابش نمییارم از کنارش رد میشم. نمیدونم گربهها متوجه تغییر رفتار من میشن یا نه.
شاید گربهها وقتی یه آدمو میبینن پیش خودشون میگن:
- اوهو، ببین آدما لباس میپوشن یا شاید اصلا نمیدونن لباس چیه و فکر میکنن این پشم تن آدماست همونطور که پشم هر گربهای یه طرح و شکلی داره پشم آدما هم هر کدوم یه رنگ و طرحی داره. اما وقتی یه آدم لباسش رو عوض میکنه چی اون وقت چی فکر میکنن؟ یا اگه یه روز یه آدم لخت ببینن...؟ شاید فرار کنن... راستی آدما چرا پشم ندارن، برای مقابله با سرما خوبه. اما اون گربههه که داشت اون همبرگر رو میخورد پیش خودش فکر میکرد: آدما خیلی خوش به حالشونه...
مگه این همون گربهای نیست که صدای خودش و زنش هر شب مزاحم خواب منه؟ مخصوصا زنش چه نعرههای کشیده و پر سوزو گدازی میکشه، نصفه شبا.
دیشب، داشتم خواب یه گروه نوازنده رو میدیدم که من رهبرشون بودم هوا سرد بود، یواش یواش فهمیدم نوازنده سهتار هم خود منم، ابرا جمع شدن، راستی پیانو رو هم من میزدم، برف شروع کرد به باریدن، سنتور هم مال من بود، برف تندتر شد، جازو سینتیسایزر و بقیه سازها رو هم من میزدم.
چه محشری بود، چه غوغایی میکردم، وای: چه موسیقیای برف همه سازها رو پوشونده بود. بعد یکهو از صدای آه و ناله اون خانم گربههه از خواب پریدم. صداش عین عر و عر یه مخاطب بیشعور بد سلیقه بود. وسط موسیقیای که هیچکس نمیتونه ازش لذت ببره به جز خود اون موسیقی...
2
من یه گروه موسیقیام، توی قطب، اونجا میزنم، برای پنگوئنها برای خرسهای قطبی، برای سرما، برای خورشید که غروب کرده و از جاش تکون نمیخوره.
کوههای یخ از هیجان شنیدن موسیقی من از هم میشکافن. خورشید هم دلش نمییاد بره دم غروب گوشه آسمون وایساده و به موسیقی من گوش میده.
خرسها و پنگوئنها، فقط و فقط به خاطر موسیقی منه که از سرما نمیمیرن.
من یه گروه موسیقیام، وسط قطب. خسته بودم. اما موسیقی رو متوقف نکردم، نباید میخوابیدم، وگرنه خرسها و پنگوئنها از سرما میمردن، یواش یواش داشت خوابم میبرد، باید بیدار باشم این غروب نباید از گوشه آسمون پاک بشه.
آخر خوابیدم، اما وقتی خواب بودم هم داشتم مینواختم. خرناس میکشیدم، اما موسیقی رو هم متوقف نمیکردم. در حین نواختن خواب دیدم توی خونمونم، یه تیکه همبرگر رو از یخچال بر میدارم، میبرم دم در تا گربهها بخورنش.
ایمان مومنی
۲۷ خرداد ۱۳۸۷ ۰:۳۹ قֽظֽ
نظرات ۱
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
مثل هميشه عالي بود
ميدوني نسخه ي اصلي اين قصه الان دست من هست؟