| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  نگاهی از این دست به «از روزگار رفته حکایت» ابراهیم گلستان  

نیما صفار

«این‌کاره بودن، دانستن، گفتن»

نگاهی از این دست به «از روزگار رفته حکایت» ابراهیم گلستان

یک دستی تایپ می‌کنم. تقه بر کی‌بورد می‌زنم. کتاب «مد و مه»* با نرم‌افزاری که نصب کرده‌اند برایم باز می‌شود روی مونیتور. نرم‌افزار را نمی‌شناسم و کتاب ورق می‌زنم. این نشناختن نه رازی دارد با خود و نه سببیت . چون 1387 است؟ سه داستان – داستان اوّل: «تصویر او در ذهن من امروزه از عکسی‌ست از سالی که من یک‌ساله بودم» این آغاز با تکراری که در لغت سال دارد، با متمایز کردن عکس از تصویر و با احضار زمان آن‌طور که چیزی طی شده باشد... سال‌ها سال بعد، زمانی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود بعدازظهر دوردستی را به یاد آورد که پدربزرگش او را به کشف یخ برده بود «صد سال تنهایی»... می‌دانم حتی ترجمه‌اش هم قابل قیاس نیست. آن‌چه الآن می‌شود احضار بشود مثلاً همین دوردستی‌ست؛ دوری که در دسترس است. به قبل که برویم، عنوانش هست: «از روزگار رفته حکایت» لااقل دو جور می‌شودش خواند (خواندن لذت‌بخش) هم با مکث بین «رفته» و «حکایت» و هم بی آن به عنوان یک ترکیب. بسامد «از» را ببینید در نام و آغاز که حقّ «از» را به جا می‌آورد. این به جا آوردن حقّ کلمه، این ایهام، رازآلودگی بی در میان بودن رازی مشخص (رازوارگی) نگاه ِ در نگاه ِ ناشی، ناکارکردگرا به نثر و... نمو خواستی‌ست؛ خود نمو خواست که به محض دیدن، دیده می‌شود؛ تنیدگی و تمامیّت در اثر را می‌خواهد و می‌شود و هنر (داستان کوتاه) نه چون برش و... است که با درکی استعلایی از واقعیّت؛ درکی کل‌خواه حتی اگر این کل از جمع اجزاء نباشد؛ کلّی خیلی هگلی‌مآب هم اگر نه، همین که با کلّی‌نگری پیشامدرن ایرانی-اسلامی سازگار است و با اشرافیّت آقامنشانه.
آن‌چه گلستان با نثر می‌کند، آن‌قدر و طوری‌ست که القاء حالت و فضا کند، با خواست موسیقایی، نه فقط سجع و نه فقط در آهنگ و شنیدن، که در ضرباهنگ فید و کات تصویر و رخداد و نظر. می‌خواهد و می‌کند و ارائه می‌کند: چیزی هم‌بسته از رخداد، لحن، منظر و... و متشکل از اعتدالی به شکل ابراهیم گلستان. این اعتدال که در تن و نفس نویسنده به بلوغ می‌رسد، امکان تقدّم/تأخرگذاری یا حدس سببیّت را در اثر بسیار کم می‌کند. مثلاً «زن‌بابا شلیته می‌پوشید. وقتی که می‌نشست – اگرچه همیشه نشسته بود – انگار می‌افتاد. شاید برای همین هم همیشه تا می‌شد از جا بلند نمی‌شد. وقتی می‌افتاد هف‌فی! صدا می‌کرد. (ص12)» یا «این را تمام مهمانان یک‌جا با هم نفهمیدند. فهم انگار خرده خرده به راه افتاد، انگار با نگاه از چشمی به چشم دیگر رفت هرچند چند لحظه بعد در واهمه همه ملتفت بودند، و در سکوت که انگار انتها نداشت – گوزیدم./ دست خودم نبود. حواسم نبود. شاید سنگینی سکوت بود که بر نفخ معده‌ام فشار آورد.(ص76)» را نمی‌توانی بگویی: جمله پیش می‌برد؟ لحن؟ رخداد؟ تصویر؟ و... پاسخش بسیار ساده‌ست: ابراهیم گلستان. و این را هم می‌نویسم که وقتی «این‌قدر» پیش بردن اثر کار مثلاً مؤثر باشد، اثر هم در او پیش می‌رود پس. کار مرور شدن است دیگر. اصطلاح روزمرّه‌اش دقیق‌تر است: دوره کردن.
در این داستان ِ به خصوص، «بابا» که همان مرد ِ طبیعی-روستایی‌منش بی‌غل‌وغشی‌ست که می‌تواند نشان گذشته‌ای (سپری شده‌ای) باشد اگر نه آرمانی (قطعاً) امّا گاهی حسرت‌انگیز از بابت‌هایی، وصل می‌کند چیزهایی را به هم؛ چیزهایی که می‌گذرند. حسّ کار صرفاً نوستالژیک یا اقامت‌خواه نیست؛ خواست زیست‌جهانانه‌ای شاید برنیاید. گذشته‌ی نرم و ملایم ِ «یادش به خیر»ی اگر نیست، آن ویرانی و تباهی «صد سال تنهایی» را هم ندارد (باز مقایسه). چیزی که میان هست، نوعی تلخ‌اندیشی آقامنشانه «باری، من چیزی نمی‌خواهم، حسرت ندارم. می‌دانم تلخ است. این من هستم که می‌دانم» در مذاق‌مان می‌نشاند با نثری نثرآورانه.
بالاتر اشاره شده: زبان‌آوری گلستان می‌تواند جنبه‌ی کارکردگرای نثرش را از چشم بپوشاند. گلستان در این داستان‌ها وقوف به موقعیّت خود و زمانش دارد. باشد بعد. تا اینجا هستیم یادمان باشد شدّت شفاهیّت آثار گلستان. هر کار که با زبان و کلمه می‌کند، برای بهتر شنیدن است. اینجا بهتر یعنی لااقل درک تمایزها.
بسیار این امکان هست و ما «به عینه» شنیده‌ایم تکیه کلام شدن و روایت شطح‌وار قطعاتی از قصّه‌های گلستان «ای کاش من یا توی تاریکی را درست می‌دیدم، یا اصلاً خبر نداشتم که تاریکی هست (ص91)» و بسیاری از سطرهای «مدّ و مه» مثلاً. این امکان را فی‌المثل کارهای بهرام صادقی علی‌رغم تنوّع و سرشاری‌شان از تکنیک و موقعیّت به ما نمی‌دهند. آنجا سودای بازگویی حقیقتی برتر یا لااقل دیگر نیست؛ حقیقتی که از خلال تمثیل و مصداق خودنمایی کند. حال گاهی مانند «مدّ و مه» سهم ایراد سخن و ابلاغ دیدگاه و استعاره و کنایه آن‌قدر هست که به عینه شنیدنی باشد و گاهی این‌جا (از روزگار...) جهان شخصی را فقط پیش نمی‌کشد (با این که دلی‌ترین داستانش است) آدم این‌کاره‌ای‌ست که هم تاریخ ادبیات و هم نخبه‌گی زمان خودش را مخاطب کرده. اهمیّتی که به احراز جای‌گاه می‌دهد را چندان نمی‌پسندم. نوعی عوام‌فریبی دارد در خودش: این چیزی بیشتر از آن میل همینگویی به تسخیر با روایت است. گروکشی از چیزی‌ست که اعتقادی به‌ش نیست. استاد ِ این بازی رؤیایی‌ست (یدالله).
چیز مهم دیگری که در ساخت‌یابی داستان‌های گلستان سرنوشت‌ساز می‌بینم، چگونگی بروز حوادث است: نه نمودی بی‌اهمیّت، طنز و کلّاً ناجدی دارند و نه به عنوان چیزی که باید زنجیره‌ی رخدادها منتهی به‌اشان شود، بیان‌گری می‌کنند. ضربه زدن، تلقی پایان و... آن‌طور که عادت دراماتیک ماست، اینجا در کار نیست. پایان مال همان عادت، پایان مال روایت است... در بی‌واسطه زیستن خبری از پایان نیست. چون برسد نیستیم تا تجربه‌اش کنیم. در همین داستان عنصر شرّی «دایی عزیز» نام نیز هست؛ شرّی که جذاب و قوی‌ست و اگر شرّ است برای این است که با تغییر و آینده است. امّا آن که از دست می‌رود را خود راوی‌ست که تباه می‌کند (با این گناه درد را درونی می‌کند) چه با شوخی با الکتریسیته و چه با «گفتم پس کی دوباره می‌آیی؟ نگاهم کرد. گفتم خوب، پس چرا نمی‌آیی؟ نگاهم کرد؛ آن‌وقت گفت ای بابا ما را دیگر نمی‌خواهند. گفتم کی گفته؟ کی تو را نمی‌خواهد؟ کی گفته؟ گفت بابا وقتی پیر شدی از نگاه می‌فهمی. گفتم چه چیز را از نگاه می‌فهمی؟ گفت ای بابا، هر چیز؛ هر چیز، باباجان. دیدم انگار پرت می‌گوید. من هم گرسنه بودم، گفتم وقتی خوب شدی – وقتی که خوب خوب شدی، زودتر برگرد. یعنی کشک. یعنی خداحافظ؛ یعنی من خیلی گرسنه‌ام و بیش از این چه فایده اصرار.» هر چه شود از خود بی‌خود نمی‌شود راوی. به جای‌گاهش نمی‌آید.
این‌لحظه‌ای کردن گذشته، میراث‌داری زیست‌شده نیست؛ مصرف برای حال ِ الآن است و یادآوری نوعی از زمان برای نوعی از زیستن. زمان گلستان زمان تحوّل نیست. خودش می‌داند. می‌داند و می‌خواهد: «جعفر گفت دفعه دیگر./ زمستان 1347 – بهار 1348».
آن ابهام ِ سطر و صفحه‌های مردن بابا و پستو و... عرق ریختن برای احضار پیشینه‌ای‌ست گنگ مانده.

--------
*چاپ اوّل: خرداد 1348 چاپ‌خانه میهن تهران – ثبت شده در کتاب‌خانه ملی به شماره‌ی 285 در 17شهریور همان سال

نیما صفار


   ۲۲ تیر ۱۳۸۷ ۱۰:۰۴ قֽظֽ
نظرات ۰

نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006 Arooz.com & Powered by Movable Type & Design by Farahany