تاکسی

از دانشگاه برمیگردم. هوا کاملا تاریک شده است. به ایستگاه میروم. امشب چند درجه تاریکتر از شبهای پیش است. آدمها سایه و روشنهایی هستند که تا دو قدمیات صورت ندارند. دقت که میکنی صورتشان را ببینی از کنارت عبور کردهاند. رنگها را تشخیص نمیدهم. سبز، مشکی یا قهوهای تیره. معلوم نیست. فقط سفید و کرم را میتوانی ببینی و بشناسی. زمین پر از چالههاییست که از رویشان میپرم و گاهی در چالههایی میافتم که چاله نیستند. پایم را بلند میکنم. نوک پایم را تویشان میبرم. هیچ چیز نیستند. مدام اشتباه میکنم. سرم را بالا میگیرم.
سوار تاکسی میشوم. عقب مینشینم. بین خانم و آقایی. نه! آقا و خانمی. اول آقا سمت چپ ِ من مینشیند، بعد من سوار میشوم و خانمی کنار من مینشیند. راننده چراغ وسط سقف ماشین را روشن میکند. از توی آینه نگاهی به ما میاندازد. به من که نگاه میکند لبخند میزنم. چراغ را خاموش میکند و راه میافتد. همهجا تاریک است. وسط نشستهام. کمی جمع مینشینم که پایم به هیچکدام نخورد. دو پایم سمت خانم است اما طوری نشستهام که تنهام به هیچکدام برخورد نمیکند. در مسابقهای بودم که کوچکترین برخورد چراغ داور را روشن میکرد. دستهایم را به هم جفت میکنم و نزدیک زانوها بین پاهایم میچپانمشان. سر شانهها را جلو میکشم به داخل بدنم و گردنم را راست نگه میدارم. پول را آماده در دستم نگه داشتهام و کیفم روی پاهایم زیر دستم گیر کرده است. به میدان میرسیم. بدون اینکه دستم را به صندلی راننده بگیرم خودم را کنترل میکنم. گردنم را کمی سمت چپ میکشم. حالا گردنم را به راست میآورم. پاهایم را سفت با پنجههایم به کف تاکسی فشار میدهم. میدان را بیتصادف میگذرانیم. هنوز تاریک است. برق شهر قطع شده است. پول را به راننده میدهم. بند کیفم روی پای مسافر سمت چپ میافتد. آرام بند را بلند میکنم و روی کیفم میاندازم. همانطور مینشینم. آقای کناری دست به سینه نشسته و پاهایش را کمی باز گذاشته است. راحت خودش را سر هر پیچ کنترل میکند. به پیچ میرسیم. زن دستش را به دستگیره میگیرد و طرف من خم میشود. همانطور که حواسم به آقای سمت چپی است خودم را به چپ میکشم. خطر که رفع شد، زن پول را به راننده میدهد و بقیهاش را میگیرد. مواظب است به من نخورد.
پشت پژوی زرشکی ایستادهایم. کنارمان پراید سفیدی است. رانندهی پراید هستهی هلویی را که خورده با دو انگشت گرفته و لبهایش را دورش قلاب کرده است. حواسش به جلوست و به حرفهای زنی که در کنارش نشسته گوش میدهد و چند لحظه یکبار سرش را به بالا و پایین تکان میدهد. هسته را میمکد. ماشینها کمی جلوتر میروند. هسته را بیرون میآورد و کمی نگاهش میکند. هلو تمام شده است. وقتش شده از هلو دل بکند. هسته را میچرخاند. نزدیک دهانش میبرد و دوباره میمکد.
بازوی زن آرام به بازویم میخورد. به راننده نگاه میکنم. جمع میشوم. پاهایم را محکمتر به کف تاکسی فشار میدهم. انگشت پایم را جمع میکنم تا بیشتر بتوانم خودم را کنترل کنم.
مرد هسته را در مشتش میگیرد. دستش را تا آخر از شیشه بیرون میآورد. انگار به آنطرف خیابان اشاره کند. نگاه میکنم. ماشین حرکت میکند. مغازهها دیده نمیشوند. مغازههای کمی از چراغ گازی استفاده میکنند. به جلو نگاه میکنم. مرد مشتش را باز میکند. چیزی از دستش میافتد. دستش را همانطور نگه میدارد تا باد خشکش کند. تاکسی ِ ما میرود کنارش. میخواهد جلو بزند. پراید آهنگی گذاشته و زن دیگر حرف نمیزند.
«امشب مث هر شب...»
تاکسی پدال گاز را فشار میدهد و پراید عقب میماند.
مرد سمت چپی از لاینش بیرون آمده است. دست راستش را گذاشته روی صندلی راننده و کرایهاش را حساب میکند. دستش را نگه میدارد تا راننده بقیهی پولش را بدهد. در این وضعیت گردنم را سمت راست گرفتهام. پاهایم سرد شده است. به پاهایم نگاه میکنم. سر جایشان نیستند. پاهایم جای پاهای مسافر سمت راست نشسته است. دو پا روی در تاکسیست و دستگیره را محکم چسبیدهاند. سرم را برمیگردانم. روی پیشانی مسافر سمت راست عرق کرده است. پاهایم به در نزدیک شده و پاهای مسافر سمت راستی از ماشین آویزان است. مسافر سمت چپ رژه میرود. پاهایم کنار مسافر سمت راست، روی در نشستهاند. فشارشان میدهم نزدیک پاهای مسافر راستی نشود. با یک حرکت دیگر مسافر سمت راست پاهایش را از دست میدهد. راننده ترمز میکند. پاهای مسافر سمت چپ با سر به زمین میخورد. پاهایم زیر بدن مسافر سمت راست گیر کرده است.
به خیابان نگاه میکنم. سردم است. چراغ مغازهها روشن است. برق آمده. شاید نرفته بود. به ساعت جلوی تاکسی نگاه میکنم. ده دقیقه از تاریکی فاصله گرفته بودم و نفهمیدم چطور خیابانها را گذراندیم. به پاهایم احتیاج داشتم. آخر خیابان باید پیاده میشدیم. به فکر چاره بودم که تاکسی نگه داشت. مسافر جلو را ندیده بودم. هیچکس سوار نشده بود. راننده چیزی میگفت:
- بفرمایید.
زن هاج و واج به جلو نگاه میکرد. دنبال پاهایم میگشتم. پاهایم را از جلوی زن برداشتم. با نوک انگشتم تصادف کردم به شانهاش. با چشمهایم به در اشاره کردم. در را باز کرد. پاهایش افتاد بیرون. خم شد. پاهایش را گم کرده بود. از رویش رد شدم. یک پایم را رد کردم. پای دیگرم گیر کرده بود زیر پای مسافر سمت چپ. دست کشید روی پایم. عضلههای پایم سفت شده بود. دست کشید. پایم را از زیر پایش درآورد. پریدم بیرون. پاهایم را در دست گرفتم و پریدم وسط جمعیت. پاهایم را زمین گذاشتم. میدویدند. پانزده دقیقه دویده بودند. رسیدم به خانه. در را برایشان باز کردم. حرکت نمیکردند. پشتم را نگاه کردم. هیچ خانهای سر جایش نبود. خانهها راهشان را گم کرده بودند. همه جا تاریک بود. سوار پاهایم شدم. یادم نمیآمد پانزده دقیقهای را که دویده بودم چراغها روشن بود یا نه. به پاهایم نگاه کردم. گریهام گرفته بود. مسافران سمت چپ و راست را نمیشناختم.
نگار حسینخانی
24 مرداد 86
۳۱ تیر ۱۳۸۷ ۰:۳۵ قֽظֽ
نظرات ۳
پروانه من
در تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است
نه یارای پرواز دارد
نه می تواند بمیرد
دانته
سلام
بعد از مدتها داستان می خواندم و خوشحالم که داستان خوبی خواندم.داستان موقعیت بود. البته حرف دارم به نظرم داستان را خیلی شتابزده تمام کرده بودی. ضرباهنگ داستان را به هم ریخته بودی که از زمان کمی که برای بازخوانی داستان به خودت داده بودی خبر می داد.در ضمن شخصیت دختر پرداخته نشده بود. درست است که داستان کوتاه برشی از زندگی است اما باید تلاش کنی که این شخصیت با تیپهای زندگی اشتباه نشود.
تعلیق داستان مناسب بوداما با پایان بندی شتابزده به آن لطمه زده بودی.
پیشینه ذهنی و سلسله علت معلولی داستان هم واضح نیست.تو در حال نوشتن داستانی نه یک گزارش احساسی پس وقایع داستانی باید از منطق روایت تبعیت کند.
امیدوارم که این نظرات به کارت بیاید و در داستانهای بعدی موفق باشی.
شادزی
مهدی کفاش
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
من به اندازه چشمان تو غمگين ماندم و به اندازه هر برق نگاهت به نگاهي نگران، تو به اندازه تمام تنهايي من شاد بمان