علی قراچهداغی

سگفونی به روایت قطعه 9
تنها حرف چرای دهان نیست در حرف
کشیدهی قبیله گیست بازوانت
از دهان بکش بیرون
تنها را که بازماندهی بایدهاست در تن
که ها که ها که ها
ها تن تنهاست
من از قبیلهای حرف میزنم
که
صدا را پارس میدارد برای گلههاشان
وقتی صدا به سمت میرود/ چرا به سمت صدا میرود/ صدا به چرا میرود
اُفول میکند در ترنم درد به پیکرهی
چرا
باید دورتر
دورتر از چرا گاه این چراست
که حرف را به دردِ درد میکشد
در آستانهی درد
تنها شکایش شکفتنند
زخمهایی را
در حجم پوستین صدایم
که درد به دردِ کشیدنِ
آه...!
در را درد میکشد
به بستن دهان ها ها ها
ها تن بر پا تن
پادزهر باطنی این که چه فرق میکند
به نوشتههایم ایمان را بیاورم
یا کوچه را بکشم وسط
پا در بیاورم...
که چه بالهای زیبایی
وسطِ در به دردِ درد میخورد
اُ فول... اُ فول...
تنهای به چرا رفته
حرف را به دهان میآورد
نه غیر از غرض
که میآرد
ندارم راه برود
باید...
وداع میکند!
و رفته بدار
دورتر... گاه چرا اولِ
این گاه مینشیند؟
و صدا به سمت میرود...
------------------------------------------------------
الهه نامه 1
شروع هذیانهای خیابان یافته
دستانم حاشیه آه را میگرفت و
شهر، غریبه در خواب مینشست
الهه دستانش
الهه چشمانش
الهه زیبایی ابرها را در خود حل میکرد
خندهای عریان بر پیراهنش گل میداد
پائیز را تا یقه فرو کرده بود
گلدانها رقص ایوان میشدند
در باد
به نقطهی خودش خم میشد
جای این سطر از قصه خالی است
یک نفر بیاید شهر را در رگانم بدواند
هوهوی قبر از تبسم قبل گرفتهاند
سایهها گور قرارهایم شود
اگر بی تو بیایم به سطر
«داغ تو دارد این دلم
بی تو به سر نمیشود»
-----------------------------------------------------------
هفت مرثیه در مرگ خوانی
1
هیچ مرگی از وسط
طناب نمیشود
و باد رحم زمان را باز میوزد
در تورم عشق
طناب، رقص بازنده است
2
برای گردن گردنهها
ها میکشم
و هیچ بازوی باد
خفه خون ارغوانی آب نمیشود
در کوبیدن تو به تابلو
3
تندر تب به لالی آب
آ و ی ز ا ن
لالهی گوش میدواند
میان سطرهای گذشته از هزار و سیصد قبر
4
آن
باران دیگریست مَرد
در گریستنهای قارهای
زده بر حنجرهی عنکبوتیاش
خواب خرسی را خمیازه میکشد
در کمر باد
آن
میآید از آمدنش
5
آژیرهای زنانگیات
ازدواجهایمان را
در حوالی زانوانت
پخش مستقیم ِ رگانم
میکنند
6
آنها
نمیدانند که نیمکتها
قبرهای مستمرند
7
مرگ واژهی غریبی است
که باید زیست
و طناب بلندای بادیست
که رحم زمان را باز مینوازد
در وزیدن متن
علی قراچهداغی
۱ مرداد ۱۳۸۷ ۲:۰۳ قֽظֽ
نظرات ۲
زبانم بريده ...
ده به ده چرخانده مي شودم بلبل
مي آيد و از آمدنش
بلوارها قوچ نشان آژير زنانه مي زنند
تشنه ديدنت / متشكر علي عزيز
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
ممنون علی جان!