دیوار بلند

چشمهایم را باز کردم، مه غلیظی در سیاهی فرو رفته بود، هیچجا پیدا نبود، تکیهام به دیوار بلندی بود که سنگهایش به نظر کهنه و قدیمی میآمد. هیچچیز پیدا نبود و بهخاطر سیاهی مطلق و مه جرات تکانخوردن نداشتم، کمی گذشت تا چشمهایم به این تاریکی عادت کرد و توانستم فاصله کوتاهی در اطرافم را ببینم ولی باز مه غلیظی که کل فضا را گرفته بود و نفسکشیدن را هم برای من تنگ کرده بود اجازه دیدن دوردستها را نمیداد، ولی در همین نزدیکی در پشت سر من گودالی بزرگ بود که توان بازگشت از این ناکجاآباد را هم از من میگرفت. وحشت سراسر وجود مرا گرفته بود که چگونه به اینجا آمدهام و حالا در اینجا چشم گشودم، از شدت ترسی که داشتم قدرت هیچ فکری نداشتم و فقط از روی غریزه سعی کردم از آن دیوار سیاه بلند و قدیمی که جای پای خوبی داشت بالا بروم، دستم را به آجری گرفتم و پایم را روی آجری دیگر و شروع به بالا رفتن کردم، هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که ناگهان صدای سرفهای شنیدم، از ترس و وحشت دستهایم رها شد و به شدت به زمین خوردم، با سرعت بلند شدم و به گوشهی دیوار پناه بردم، صدای خنده مردی از نزدیک به گوش میرسید از ترس داشتم پس میافتادم، جلوتر رفتم، دیدم گوشهی آن طرفی دیوار مردی غوز کرده نشسته و روی سرش را با شالی پوشانده است، مرد سرش را بلند کرد و همانگونه که لبخندی به لب داشت شالش را کنار زد، پیرمرد فرتوتی بود که تنها چیزی که روی صورتش میشد دید چروکهائی بود که در اثر خنده ایجاد شده و خیلی هم عمیق بود. پیرمرد رو به من کرد:
- ترسیدی پسر!
- آره! اما اینجا...
هنوز من جواب سوال پیرمرد را نداده بودم که صدای قهقهی پیرمرد بلند شد. جوری میخندید که حس میکردم دارد به سرنوشت من میخندد یا به نقشهای که برای من کشیده یا به اوضاعی که در آن گیر کردهام. وقتی پیرمرد حسابی خندید ازش پرسیدم:
- اینجا کجاست؟
پیرمرد دوباره شروع به خندیدن کرد، اینقدر خندیده بود که قطره اشکی از گوشهی چشماش روانه شد، خیلی برایم عجیب بود که پیرمرد هم در شرایط من بود اما هیچ واکنشی نسبت به این شرایط مهلک نداشت.
- تو کی هستی؟
- یه آدم.
- اینجا کجاست؟
و پیرمرد باز هم فقط خندید، دیگر عصبانی شده بودم و تصمیم گرفتم که چیزی از او نپرسم، رفتم و به دیوار تکیه دادم، و آهسته آهسته کمرم را روی دیوار سر دادم تا به روی زمین بنشینم، حس کردم چیزی زیر من است، دست کردم برش داشتم و نگاهی به آن انداختم.
- نهههه!!!...
استخوان جمجمه یک مرده در دستان من بود و من از وحشت از جای خود جستم اما تازه متوجه شدم که تمامی سطح آنجا را استخوان مردگان فرا گرفته است و فهمیدم که تابهحال روی انبوهی از استخوان ایستاده بودم و خود متوجه نشده بودم. از ترس در حال مرگ بودم و قدرتی نه برای حرکتی داشتم، نه برای فکرکردن و نه حتی برای فریادزدن یا فرارکردن، صدای خنده پیرمرد هم همینطور در گوشم میپیچید و من را زجر میداد نمیتوانستم بفهمم به چه چیز میخندد.
دیگر خسته شده بودم، با خودم کنار آمدم و روی همان تل استخوان مردگان نشستم و به پیرمرد خیره شدم، پیرمرد دیگر ساکت شده بود و سرش را زیر شالش قایم کرده بود.
- تو تا حالا فکر کردی که از اینجا بری؟
دوباره پیرمرد شروع به خندیدن کرد، دیگر از کوره در رفتم و از جایم بلند شدم و به آن گوشهی دیوار پناه بردم، هیچ صدائی نمیآمد، هوا تاریک بود و مه غلیظی سراسر محوطه را فرا گرفته بود. دیگر نمیتوانستم منتظر بمانم، از جایم بلند شدم، به دیوار بلند جلویم نگاهی کردم، از آنجائیکه دیوار قدیمی بود سوراخهای زیادی روی آن وجود داشت و میشد به کمک آنها از دیوار بالا رفت و به بالای دیوار رسید، مسیر خودم را کاملا مشخص کردم تا با مشکلی مواجه نشوم و شروع کردم به بالا رفتن از دیوار راست! به کمک چندتا ازآن سوراخها شروع به بالا رفتن کردم، هنوز چهار یا پنچ قدم بیشتر نرفته بودم که ناگهان زیر پایم خالی شد و با کمر به پائین پرتاب شدم، درد سوزناکی بدنم را آزار میداد در اثر فرو رفتن استخوان شکسته که در بدنم فرو رفته بود زخمی روی کمرم به وجود آمده بود و در حال خونریزی بود، اهمیتی بهش ندادم و دوباره شروع به بالا رفتن کردم، پیرمرد در همین حال به خندههای بلند خود ادامه میداد و کلامی هم سخن نمیگفت، من دوباره از سوراخها برای بالا رفتن کمک گرفتم، چند گامی جلو رفتم اما دوباره محکمتر از قبل به زمین خوردم، چند بار این کار را امتحان کردم اما هربار به مانند قبل چیزی جز درد و زخم جدید و عمیق و خونریزی بیشتر نصیبم نمیشد، البته به غیر از اینها خندههای قهقههوار پیرمرد هم بود که هر بار بلندتر میشد، دیگر خسته شده بودم، امیدی هم به چیز دیگری نبود، از شدت جراحاتم ضعف شدیدی هم به من دست داده بود و بعد از کمی فکر کردن چشمهایم را بر روی هم گذاشتم و لحظهای بعد خوابیدم.
یازده شهریور، 1386
پیروز ایرانی
۱ مرداد ۱۳۸۷ ۶:۳۷ بֽظֽ
نظرات ۱
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
پاراگراف اول رو که خوندم به نظرم شبیه خاطره اومد ادامه اش ندادم /.. به نظرم خوب نبود/...