| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  ادبیات به چه درد می‌خورد؟  

الهام ملک‌پور

سطرها را تنها می‌نویسم


ساعت‌ها و ساعت‌ها، از نوشتن درین باره سر باز زده‌ام. خواسته‌ام از پرداختن به این موضوع امتناع کنم. بهانه‌هایی هم بود. این نوشتار می‌توانست در حوالی هاله‌های بی‌شماری که این پرسش در اطراف خود ایجاد کرده بود؛ چشم‌چرانی کند. می‌خواستم چونین کنم. از خود، با خود مقوله‌های زیادی را به چالش کشیده‌ام. ولی این‌ها همه نیست. این‌ها همه، به قامت این شبح‌واره اندازه نیست. «ادبیات» به درد می‌خورد. به دردهای من، دردهایی که با من حرف می‌زنند. و این‌ها همه نیست. همه در جایی نوشتن را به تماشا نشسته است. آرام نشسته است. و استهزا در هر لغت نمودی آشکار دارد. «ادبیات» به درد می‌خورد. درد، در همه، چیزی را به تماشا نشسته‌ام. منتظرم؟ منتظر می‌ماند؟ وقتی آن‌قدر سرعت کم می‌کنی و آن‌قدر به پیش می‌روی؛ وقتی، می‌ماند و از تو می‌خواهد. چه چیز را؟ زمان از تو چه چیز را مطالبه می‌کند؟

زمان، که مرد خطاط میان خرابه‌های تاراج مغول نشسته است و گردن «ج» را برانداز می‌کند. کلنجار می‌رود. دوباره می‌نویسد. دوباره و دوباره. سوار جنگجو از کنار خطاط می‌گذرد؛ در میان خرابه‌های به‌جامانده از ویرانی سپاه. به گردن «ج» نگاه می‌اندازد. به چه فکر می‌کند؟ سرباز به مرد خطاط می‌گوید: آمدیم و کشتیم و ویران کردیم و تمام شد؛ تو در چه کاری؟ خطاط می‌گوید: آمدید و می‌روید و من هم. و تو نمی‌دانی آن‌چه مانده است همین گردن «ج» است همین که مانده است.

من نمی‌دانم. ماندگاری را نمی‌دانم. ماندن حروف معما. پیچیدن سایه‌های تبانی واژه‌های اثیری. این را هم نمی‌دانم. درد می‌خورد. چیزهایی هم هست که توی زندگی مثل خُره تمام وجودت را می‌خورد. چیزی هست؟

.

این که «ادبیات» به درد چه کسی بخورد؛ و این که اصلن چرا باید به درد بخورد. این که به پرسش‌هایی از این دست بپردازیم یا سر برگردانیم و به «همه»ی آن چیز در غبار مفاهیم، دست بیاندازیم؛ این که تعریفی از «ادبیات» در میان بگذاریم و مثل گوهری ناب بدان چشم بدوزیم یا حتا گیرم «ادبیات» را به دردی هم بدوزیم و بیاراییم؛ این‌ها را به یک‌سو می‌نهم در آن زمان که کودکان کنار دیوار زندگی به بازی کهنه‌ی سکه‌ها مشغول‌اند؛ من سودای دیگری در سر دارم.

.

.

"گاهی، خیال می‌کنم که او را خودم ساخته‌ام

شوون با خشونت گفت:
- در مورد این بچه، می‌دانم."(1)

.

نشسته است و نت‌ها را یکی یکی می‌نوازد. یعنی "ملایم و آوازی"(2) نشسته است و هر نت پهنه‌ی ساحل را می‌شکافد؛ موج می‌شکند. و سوت هر کشتی در رویایی نشسته بر صندلی رنگ می‌بازد؛ صدای سربی هر صفیر به مقابله مشغول است. و تو سعی داری چه چیز را؟ عدد می‌دهی. اعشار کم می‌کنی. و آخرین پالس فضانورد؛ چه حرف‌ها!! چه حرف‌ها که تو را به خنده وا نمی‌دارد. دلت می‌خواهد چیزی را بیرون بکشی.

.

آن‌ها تعطیلات‌شان را به ساحل دریا می‌روند. نه این دریا، نه این ساحل. ساحلی دیگر در کنار دریایی دیگر. فقط همین. و تن دیگری ملاقات می‌شود. و صفحه‌های دیگری، و دهان دیگری طعم واژه‌هایی، «ادبیات» می‌خورد. مایل‌ام تمام کنم. مایل بوده‌ام زبان را در بافت پیشازبانی‌ش به کار گیرم. کاری کنم. شاید خواسته‌ام خارج از زهدان مادرانه‌ای جنین‌وار درآمیزم. ولی "... بچه‌ها بالاخره انسان را شرور می‌کنند"(3)

.

.

دریایی دیگر در جایی دیگر. ولی چه فرق می‌کند؟ باید بدانم. باید این همه را دریافته باشم. طرحی از فضای کلی یک بوم برای دست‌یابی به دهان اژدها. کدام را انتخاب می‌کنید؟ به کدام درد بر می‌خورید؟ به کدام بر می‌خورید تا خوردنی شوید؟ مصرف برای لزوم و ضرورت بقا. تو نمی‌دانی؟ تو که می‌خوانی نمی‌دانی؟ و تو که می‌نویسی نمی‌دانی؟ تو، همان «تو» که از رو به رو کلاه بر می‌داری و به رهگذر دیگر سلام می‌گویی. و من نمی‌دانم آن کس که دیگری‌ست همان است که هست؟ تسلیم توهم جاودانگی شدن؟ در قید هر کلمه برای کشف چه چیز که من نمی‌دانم؟ دخیل در خوردن دردها و مصرف اکسیژن؟

درد ِ نوشتن، درد ِ خواندن، درد ِ درد، درد ِ خوانده‌شدن یا نخوانده‌شدن، ماندن و پوسیدن، درد می‌تواند باشد و «ادبیات» هم؟

باید می‌پرسیدم.

.

"- برای آخرین‌بار می‌پرسم. مطمئنی که نمی‌دانی؟"(4)

پی‌وست:
١- مُدِراتوکانتابیله/ مارگریت دوراس/ رضا سیدحسینی/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم
٢- Moderato Cantabile/ یکی از رمان‌های مارگریت دوراس و نام اثری از آنتون دیابللی (1858 - 1781) A . Diabelli آهنگ‌ساز اتریشی
3- مُدِراتوکانتابیله/ مارگریت دوراس/ رضا سیدحسینی/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم
4- همان


الهام ملک‌پور


   ۱ مرداد ۱۳۸۷ ۷:۵۷ بֽظֽ
نظرات ۱


عشقبازی به همین آسانی است...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است...


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2008 Arooz.com & Design by Farahany
لوگوی عروض