| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  دوست بیشتر داشتن.  

مصطفی مردانی

انگار همیشه وجود داشته. انگار همیشه وجود دارد. همین الان که این‌جا نشسته‌ام و دارم این داستان مزخرف را روی کاغذ می‌نویسم هم انگار در اتاق بغلی نشسته و به من می‌خندد. بستنی‌ها را که خریدم و آمدم کنارش لب ساحل نشستم هم‌آن‌جا بود. اولین‌بار در همان ساحل لعنتی دیدمش. ستاره نشسته بود روی سکوی سیمانی و پاهایش را تکان می‌داد. دستم را دراز کردم و بستنی را دادم دستش. درست همان‌جا نشسته بود. صدمتر آن‌طرف‌تر. یا شاید خیلی نزدیک‌تر.
:«مرسی»
:«خیلی خوش می‌گذره‌ها!»
:«غروب یه حس دیگه داره. خوشم میاد. تو چی؟»
:«من حالم از غروب به هم می خوره!»
:«حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟»
:«نه. فقط یه کم خسته‌ام»
به روبرو خیره شدم. به جایی که خورشید مثل یک قرص نارنجی نصفه داشت در آب حل می‌شد تا شاید... ستاره لیوان آب را گرفت طرفم.
:«بیا! یادت نره بخوریشون»
خم شده بود و موهایش مثل ریش‌های بلند یک پیرمرد عوضی از سرش آویزان شده بود. لیوان را گرفتم.
:«چیه؟ چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟ دوسم نداری؟»
فقط لبخند زدم و ساکت ماندم. انگار قسم خورده باشم هیچ چیزی نگویم. محکم نشست روی تخت و انگشتش را گذاشت روی دکمه چراغ خواب.
:«زود باش بخور. دیر وقته»
لیوان آب را دوست نداشتم. لیوان آب را دوست ندارم. وقتی می‌دانم نیم‌ساعت دیگر ستاره باز با آن پیدایش می‌شود رعشه‌ام می‌گیرد. همین‌طوری شده بودم که من را برده بود پیش آن دندان‌پزشک احمق!
:«آآ کن... آآآآآآآ»
دهانم را باز کردم و بوی گند مستراح مسجد چاهش چهره متبرک دکتر را ناراحت کرد. باز هم نشسته بود روبرویم و ریز ریز می‌خندید.
:«چرا انقدر دهنش بو میده؟»
فکر کنم خوشحال شده بود که من مشکل دارم. ستاره گفت: «سه ماهه به خودش نمی‌رسه. همه‌ش میگه یکی داره از وسایلم استفاده می‌کنه»
آن شب که رفتم دستشویی، آن‌جا ایستاده بود و داشت مسواک می‌زد. هر چه بیشتر مسواک می‌زد دندان‌هایش بیشتر زرد می‌شد. با همان دهان پر از کف سعی کرد دندان‌هایش را به من نشان بدهد. مسواک خودم بود. Oral B. سفید و آبی. پشت سر هم گفتنشان آهنگ خاصی دارد. داشت! سریع در دستشویی را بستم و...
همین الان که این‌جا نشسته‌ام و دارم این داستان مزخرف را می‌نویسم، می‌دانم که یا روی تخت من خوابیده یا دارد لباس‌هایش را درمی‌آورد تا روی تخت من بخوابد. نمی‌دانم دارم زمان فعل‌ها را درست استفاده می‌کنم یا باز هم دچار از خودبی‌خودشدگی شدم و داشتم چرت و پرت می‌گفتم. خسته بودم. بستنی‌ها داشت آب می‌شد.
:«سامان؟! غروب قشنگ نیس؟»
چهره‌اش را برگرداند طرف من. لبخند زد. حس کردم دندان‌هایش مثل دندان‌های آن مرد صدمتر آن‌طرف‌تر که آن شب داشت با مسواک من دندان‌هایش را مسواک می‌زد. خسته بودم. سعی کردم لبخندش را تحمل کنم و لبخند بزنم. تنها کسی بود که داشتم. در این مورد زمان فعل را درست به کار بردم.
: «چرا حرف نمی‌زنی؟ باز دندون‌هات قفل شدن؟»
آن مرد صدمتر آن طرف‌تر را که می‌بینم دندان‌هایم چسب می‌خورند. حتی طاقت بوسیدن ستاره را ندارم. سرش را کامل برگرداند سمت من. آفتاب به صورتش خورده بود. اما من مطمئن بودم که گونه‌اش زرد شده. دستش را گذاشت روی گونه‌ام. من هم آرام دستم را بردم و گونه‌اش را لمس کردم. نیشش باز شد. نه! باید چیز دیگری بگویم. این با حالت تهوعی که گرفتم اصلاً سازگار نیست. لبش را گذاشت روی لبم و دهانم از مزه بستنی گرم شده که حسابی در دهان یک نفر مانده و چرخیده باشد پر شد. حالا که دوباره جمله را می‌خوانم حس می‌کنم یک چیزی زیادی دارد. به جهنم. می‌دانم دست‌هایم برای نوشتن توانی ندارند. ساعت روی میز را نگاه می‌کنم. ستاره ده دقیقه دیگر پیدایش می‌شود و نظم داستانی من را به هم می‌زند.
از کجا شروع کنم که زودتر تمام شود. از کجا شروع کنم که اگر ستاره یک‌دفعه وارد اتاق شد بتوانم ادامه‌اش دهم. از همین امشب. فکر خوبی است. جلوی در خانه که ایستادم از در آسانسور آمد بیرون. خودش بود. همانی که لب ساحل، اتوبوس برگشت، مترو، دستشویی، اتاق خواب و حالا وسط راهرو دیده بودم. چند جای دیگر هم دیده بودمش. انگار همیشه وجود داشته. انگار همیشه وجود دارد. ستاره از آشپزخانه داد زد: «سامان تویی؟»
انگار منتظر کس دیگری باشد. دندان‌هایم قفل شد. شده بود. کیفم را سفت گرفته بودم. سریع در را بستم و خودم را به در چسباندم. ستاره دوید و از آشپزخانه آمد بیرون: «چت شد باز دوباره؟ حالت خوبه؟»
لبخند زدم.
: «سامان، روزه سکوت حرومه‌ها؟... قرصات رو خوردی؟»
می‌دانستم که قرص‌ها هنوز گوشه سمت راست جیب چپ کیفم هستند و بهشان دست هم نزدم. اما باز سرم را تکان دادم. با همان دستکش صورتی پر از کف که... کیفم را گرفت و بازش کرد. ستاره کنارم ظاهر شد.
: «نمی‌خوای قرصات رو بخوری؟»
فکر کنم از در رد شده بود. یا در را خیلی آرام باز و بسته کرده که من نفهمیدم کی مثل آن مرد اتاق بغلی که همیشه با زنم گرم می‌گیرد و فکر می‌کند پسر خاله‌اش است که همیشه مثل اجل معلق این‌جا سبز می‌شود.
: «قرصات رو بخور. می‌ترسم باز دوباره امشب نتونی بخوابی»
لیوان آب را گرفتم و با مقداری سنگ و سنگ‌ریزه ریختم پایین. همیشه از خوردنشان احساس مرگ می‌کنم. دست‌هایم را محکم می‌گذارم روی کاغذها تا نخواندشان.
: «سامان، من دیگه نوشته‌هات رو نمی‌خوانم. فقط باور کن، باور کن، باور کن کسی غیر از من و تو این‌جا نیست.»
نمی‌دانم به اندازه کافی باور کن نوشتم یا نه. شاید به همین تعداد گفت. شاید هم قبل از این‌که بتواند تمامشان کند از اتاق رفته بود بیرون. شاید باید باور می‌کردم که هیچ کسی نیست. باید مطمئن می‌شدم. نمی‌توانستند خرم کنند به زور این قرص‌ها که با خوردنشان می‌توانستم رنگ صداها را تشخیص دهم. از جایم بلند شدم و رفتم بیرون. جلوی در اتاق خواب ایستاده بود و ریز ریز می‌خندید. در را باز کردم. تخت‌ها از هم جدا شده بودند. روی یکی از تخت‌ها ستاره خوابش برده بود. تخت دوم تمیز و مرتب بود و لباس‌های صورتی و بنفش و نارنجی رویش افتاده بود. ستاره پتو را کنار زد. می‌دانستم این صورتی کمرنگی که دارم می‌بینم... انگار همیشه وجود داشته. انگار همیشه وجود خواهد داشت.

مصطفی مردانی


   ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ ۱۱:۳۶ قֽظֽ
نظرات ۱

سلام
دست مریزاد.


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2008 Arooz.com & Design by Farahany
لوگوی عروض