راولپندی

* علی دباغیان نظامی آذر 2007
در راولپندی محمد احسان را دیدم. زیر گردنش زخم شده بود.
- چرا این قدر خستهای؟
- بریم مسجد. کارمهمی دارم.
رفتیم مسجد جواهر. ملای جوانی به طرف ما آمد و به من گفت:
- توی کراچی اتفاق مهمی افتاده. طلبههای مدرسهی غازی عثمان در خطرند.
قرار شد خودم را با هواپیما برسانم کراچی. اما پروازها کنسل شده بود. جانمحمد تاجر بلوچ با تویوتا دنبالم آمد و با نامهای که لای یقهام دوخته بودم به راه افتادیم. جانمحمد توی ارتش آدم سرشناسی بود. در راه کلامی حرف نزد. فقط یک بار کنار یک کافه ایستاد. زن میانسالی آمد طرف من و به من عطر تعارف کرد. من حرفی نزدم. جانمحمد برگشت. سرم زیر بود. حس کردم فضا سنگینتر شده جرات نمیکردم به چشمهایش نگاه کنم. عرق کرده بودم. صد کیلومترجلوتر شهر کوچکی بود که او ترمز کرد ماشین را خاموش کرد:
- از این جایش با خودت.
شقیقهام تیر کشید. سرم را جنباندم طرفاش. زن خوشاندامی با لباس بلوچی پیاده شد.
- پس جانمحمد...
زن چیزی نگفت و راه افتاد سمت اداره پلیس.
خواستم ماشین را روشن کنم دیدم سوئیچ نیست. همه جا را گشتم اما خبری از سوئیچ نبود. صدای جیرجیرکوار ممتدی بلند شد. گوشی توی داشبورد را برداشتم:
- الو...
- سلام
- چرا راه نمیافتی؟
- شما؟
- میگم چرا راه نمیافتی؟
- ببخشید... شما؟
صدا قطع شد. ناگهان چند نفر نقابدار پیدا شدند. با خشونت در را باز کردند و یکی که عمامهی سیاه و عینک آفتابی داشت چک محکمی زیر گوشم زد که بلافاصله از حال رفتم.
- تو کی هستی؟
- ها؟
با نواختن سه چهار تا کشیدهی محکم خوابم پرید.
- اسمت چیه؟
- من... من
نقابدار دیگری گلنگدن را کشید و به روبرویی گفت:
- تمامش کنم؟
مچ دستوپایم میسوخت. به صندلی میخ شده بودم. فقط توانستم بگویم:
- راولپندی
جریان داغ خیسی از کشاله تا ساق پایم جاری شد.
- نه نزنش... بهش آب بدین... نه! شربت پرتقال بدین.
شربت را خوردم. افسر خوشقیافهای بود. نقابداری که پلنگی پوشیده بود با عربی غلیظی پرسید:
- کی از دمشق آمدی؟ کارت باب طوما چی بود؟
- من... من... راولپندی
جوان عرب دیگری لگد محکمی به شکمم زد. بعد کشان کشان مرا بردند بیرون و سوار یک لیموزینم کردند. رانندهای با موهای طلایی به من سلام کرد:
- من نیکلاسم. مال سانتیاگو.
- سلام... من راولپندی
- اوه راولپندی! خوشحالم. طبق برنامه امروز باید بریم ساحل. ضمنا مایوهای قشنگی پوشیدی.
مایوهای راه راه قشنگی تنم بود. با یک چتر آفتابی. نیکلاس از شیشهی ماشین به من لبخند زد. من سرخ میشدم.
- موهای قشنگی داری نیک...
- مرسی مادام. چه اسپانیایی قشنگی صحبت میکنی؟
نیکلاس یک آهنگ مشهور جامائیکایی را زمزمه میکرد و ما از خیابانهای شلوغ سانتیاگو رد شدیم او کنار یک عکاسی توقف کرد:
- یک لحظه مادام؟
در برابر لبخند زیبا و موثر نیک نتوانستم چیزی بگویم. پیاده شد و رفت توی عکاسی.
صفیر ترسناکی درست از بیخ گوشم رد شد و بعد دیدم شیشههای لیموزین پول پول شد.
چماقدارها پیادهام کردند.
- این سباستینه! همون خائن کثیف.
مرد رکابیپوش چاق پشت سرم میآمد و فحشام می داد. یک ردیف اونیفورم پوش، مفلوک و مجروح رو به دیوارایستاده بودند. بغلیام مرد میانسالی بود که زیرلب دعا میکرد و اشک میریخت. نفر دوم هم به خاک افتاد. گرمای غیرعادی کشندهای از بصلالنخاعم فواره میزد و مغزم را میسوزانید. زهراب سوزندهای زیر حنجرهام موج میزد. خون بغلی رو صورتم شتک زد. مرد سبیلو آمد درست پشت سرم. من دیگر چیزی نفهمیدم پاهایم سست شد.
سرمای سوزندهای را حس کردم. تب داشتم. چشمهایم تار تار بود. سایهی مردی بالای سرم با یک سطل ایستاده بود:
- صربی یا مسلمان؟
- من... من راول...
- چی؟ تو چی هستی؟ من چیری نفهمیدم.
فقط صدای زن مسن چاقی آمد:
- تو صربی؟ ها؟ این بچه مال کیه؟
- هی! میروسلاو! برانکوی پیر میگه این مجاره! زن میخاییل یونانی.
صدای پسر همه را ساکت کرد. مرد قوی هیکل بغلم کرد. دردم شروع شد:
- بچهام...
- نگران نباش. زود راحت میشی.
*
بچه به بغل سر چهارراه منتظر اتوبوس بودم. آفتاب غروب میکرد و رنگ اخرایی گندمزار بالای تپه سرخ میشد. مرد گاریچی که پای تپه از گاریاش پیاده شده بود و با چرخ گاری ور میرفت حالا به من رسیده بود. جلوی من ایستاد. در برابر خندهی مهربانش تاب نیاوردم و سوار شدم. پیرزن تپل مهربانی با دختر تازهبالغ به من سلام کردند.
پیرزن به من خیره شده بود. سرم را انداختم پایین.
- بچهات دورگه است نه؟ توتسی یا هوتو برای من فرقی نمیکنه.
نتوانستم به چشمهای تیزبین پیرزن خیره شوم. سیاهی چهرهاش با شب درآمیخته بود.
- تو اون زن توتسی رو کشتی؟ امروز بالای تپه زیر درختا. بچهشو میخای بفروشی.
سرم مثل کوه سنگین شد. اسبهای لاغر گاری شیهه زدند و صدای تپانچه چند بار تکرار شد. فقط توانستم حس کنم پیرزن و دخترش بی جان افتادهاند و سر مرد گاریچی با تبر دوتکه شده. مرد بلندقد چیزی از من سوال کرد اما نفهمیدم.
- فرمانده میگه تو کی هستی؟ این بچهی کیه؟
- من. من... راولپندی
لگد محکمی روی دهانم فرود آمد. خون غلیظ با خردهریزههای دندانم را تف کردم. جوانک استخوانی آمد و قداره را گذاشت زیر گلویم. دهنش بوی الکل میداد. فرمانده چیزی گفت و روی زمین تف کرد. دسته هورا کشیدند و یکی مشت محکمی به بناگوشم زد. پسر استخوانی شروع کرد به بریدن حلقومم اما دستش خورد به یقهام که نامه را تویش دوخته بودم.
*
توی راولپندی پسر جوانی با موهای طلایی آمد طرف من و پرسید:
- تو محمد احسانی؟ چرا گلویت زخم شده؟
گفتم: بریم کارمهمی دارم.
علیمحمّد دباغیان نظامی
۱۸ مرداد ۱۳۸۷ ۱۱:۴۲ قֽظֽ
نظرات ۰
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید