| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  درباره سال‌های هرزگی  

حمید ملک‌زاده

: وایسا، با توام.
زن چادر مشکی روی سرش را کشید جلو، با دست‌هایش محکم نگهش داشت و سر جایش ماند.
: صدبار بهت گفتم این مثِ یه بازی نیست. صدبار بهت گفتم نمی‌شه این‌طوری ادامه داد. صدبار بهت گفتم... بعد همین‌طور که دستش را تندتند جلوی صورت زن تکان می‌داد شروع کرد دور او چرخ‌زدن.
: بَبو بَبو بَبو... پشتش را به زن کرد، ایستاد... : حتمی دارن می‌آرنِش. این جای قصه رو هیچ‌وقت نگفته بودی. اون روز تو چیکار می‌کردی، کجا بودی... هیسسسسسسسسسسسسس... بعد روی زمین طوری که انگار دارد نماز می‌خواند نشست... : اشهد انَّ محمدً الرسول الله و اشهد و انَّ... شَطَرَق... ذکرش را ناتمام گذاشت... : پی تیکو پی تی کو پی تیکو، این قصه تو نبوده... من صدبار توی خواب دیدم. راسشو بگو کجا بودی اون بعد از ظهر لعنتی؟!... بعد همین‌طور که سرش را وسط زانوهایش فرو برده بود شروع کرد به گریه‌کردن. همین که زن قصد کرد چند قدمی جلوتر برود برگشت، خودش را روی زمین کشید و محکم چادرش را گرفت... حرف‌بزن، یالله. بذار آروم بگیرم لعنتی... زن که حالا خودش را به کنار حوض رسانده بود آرام روی لبه سنگی‌اش نشست. چادرش را از سر برداشت... : اخماتو باز کن، این آخرین باریه که می‌رم. وقتی برگشتم با هم از این‌جا می‌ریم. من و تو... بعد دستشو گذاشته بود روی شکم بادکرده دخترک هفده‌ساله و با شیطنت نگاهش کرده بود... : غصه نخور، اخم نکن فِک می‌کنه ما با هم دعوا کردیم پِدَ سوخته... بلند شده بود و آرام گونه‌های خیس دختر را بوسیده بود... غیششششششششش... : من دیگه باید برم اومدن دنبالم... وقتی جلوی در رسید اداهای عجیب‌غریبی با دست و پاهایش درآورد که زن معنی آن‌ها را نمی‌فهمید... فردای آن روز همسایه‌ها وقتی پیدایش کردند که گوشه حیاط افتاده بود. سقف خانه‌شان ریخته بود. بوی سوختگی از همه جای محله به مشام می‌رسید... چند روز بعد وقتی چشم‌هایش را باز کرد پسرک کوچکی را به او نشان دادند. پسرک کوچکی که منتظرش بود... : دیگه هیچ خبری از بابات به من ندادن، ما از اون شهر رفتیم. چند جا رفتیم، هر روز از این شهر به اون شهر... : بومب بومب بومب... بومب بومب بومب... جنگ بود نه؟... زن چادرش را از روی سرش انداخت... : جنگ بود، موشک و خمپاره. من هی باید می‌شستم و هی باید... پسرک که انگار توانسته بود به چیزی که می‌خواهد برسد رو به روی زن نشست، طوری که انگار توی کلاس درس... : تو خودت هیچ وقت موشک خوردی؟... : من نه ولی مامانم تعریف می‌کنه که توی خونه ما چند باری موشک افتاده... صدای خنده بچه‌ها... : شما اصلا می‌دونید موشک چه شکلیه؟ مامان من دیده، انقده موشک دیده... وقتی وارد کلاس شد همکلاسی‌ها سر جایشان نشستند. آقای معلم که توی کلاس آمد بلند شد تا حرفی بزند، سرش گیج رفت... : بومب بومب بومب، بومب... خودش را پرت می‌کرد توی گوشه‌های اتاق، زیر میز پناه می‌گرفت... : بومب بومب بومب، موشک پشت موشک... چند لحظه‌ای همین‌طور توی اتاق خودش را به این‌طرف و آن‌طرف زد، همین‌طور که داشت توی کلاس می‌چرخید خودش را روی زمین انداخت، گوشه میز را گرفت... : تو را به خدا نه... آقا من که گفتم خیلی وقته که دیگه این کار رو نمی‌کنم... انگار داشت سعی می‌کرد هرطور شده چادرش را از دست کسی که بالای سرش ایستاده بود در بیاورد... شما یه چیزی بگید آقا. من که کلفتی ِ شما و زن و بچتونُ کردم. حالا هم چیز زیادی نمی‌خوام پول زحمتمو بدید تا برم... بلند شد. از این طرف به آن طرف خودش را پرت می‌کرد... : نه تو را به خدا... نه نه نهههههههههههههههههههه بومب بومب بومب بومب... خودش را روی زمین انداخته بود. از دهان کوچکش صداهای عجیب و غریبی مثل صداهایی که شب‌ها توی خانه‌ِشان می‌پیچید در آورده بود... صدای گربه‌هایی که هر روز، هر شب توی خانه‌شان جیغ می‌کشیدند.

حمید ملک‌زاده


   ۲۱ مرداد ۱۳۸۷ ۱:۵۲ بֽظֽ
نظرات ۱

سلام
اول اینکه
اومدم
دارم می خونم بعد می خوام کلی نقد کنم
فعلا


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2008 Arooz.com & Design by Farahany
لوگوی عروض