| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  لابیرنت  

احمد خادم‌پر

1
کاخ ِ پیچ‌درپیچ ِ افسانه‌ای ِ شهر ِ کِرت که دیوی خون‌خوار در آن منزل داشت، به‌علت پیچ‌وخم‌های آن، کسی که وارد ِ کاخ می‌شد راه خروج را نمی‌توانست پیدا کند و به‌دست دیو هلاک می‌شد. سرشت خون‌خوار دیو از بچگی در پیچ‌وخم‌های لابیرنت تنیده و همه را حفظ بود.
حالا که فکر می‌کرد، در اکثر دالان‌های آن خونی ریخته. و هربار که این اتفاق می‌افتاد تصویری از کلِّ کاخ در ذهنش نقش بسته و نقطه‌ی مرکزی را در آن تصویر، همان‌جایی می‌دانست که مهمانی ِ بالماسکه‌ی بزرگش را برگزار کرده بود. بیش از هزارها تصویر متفاوت با نقطه‌ی مرکزی ِ متفاوت در مغز ِ پیچ‌درپیچ ِ متفاوت ِ دیو ِ لابیرنت شکل گرفته بود. و مدام بر پیچیدگی‌اش افزوده می‌شد. هر موقع که قهرمانی احمق فکر ِ فتح ِ لابیرنت را برای ِ خودش مرور می‌کرد و پابه‌پای ِ غرور ِ کورَش پا به لابیرنت می‌گذاشت، پیچیدگی ِ ذهنی و روحی و مغزی و روانی ِ دیو را بیشتر می‌کرد. «با تمام ِ این، ادبار و نکبتی وصف‌ناشدنی سرتاپای وجودش را فراگرفته بود.» در واقع قهرمانان احمق با غرور کورشان که شجاعت عجیبشان ستودنی است با هربار ورود به کاخ مقداری احساس ِ قدرت ِ بیشتر به دیو می‌بخشیدند!؟!
بی‌اطلاعیشان از پیچ‌وخم‌های قصر کار دستشان می‌داد.

2
[قصر] قصر بالای ِ بلندی، و از دور دهکده‌ای پیدا که کوچه‌پس‌کوچه‌های خاکی‌اش دست کمی از پچی‌وخم‌های لابیرنت نداشت. کوچه‌پس‌کوچه‌هایی که در ذهنشان هزارها نقطه‌ی مرکزی وجود داشت. نقطه‌هایی درخشان و سرشار.


لباس‌های معمولی پوشیده بود و به یکی از نقاط ِ مرکزی ِ دهکده‌ی ِذهنش به‌شدّت فکر می‌کرد. این نقطه عجیب بود و مدام ورم می‌کرد. دست‌هایش قدرتمند بودند و پینه‌های پنهان ِ کوبیدن ِ تبر در دستش گاهی ورم می‌کرد. و نقطه‌ی مرکزی در ذهنش مدام ورم می‌کرد. پاهایش استوار با قوزک‌ها و عضلات ِ ورم‌کرده به سمت ِ نقطه‌ی مرکزی ورم می‌کرد. شب شده بود و لابیرنت ِ بالای ِ کوه ِ سیاه و غول‌آسا در دوردست دیده می‌شد. هوا سرد شده بود و باید آتش روشن کند. تا آن‌جا دو سه روز راه بود. در تمام ِ طول ِ مسیر ِ طی‌شده سایه‌ای شبح‌وار تعقیبش کرده و او نتوانسته بود در چشمانش نگاه کند و یا حتی به‌وضوح او را ببیند. کنار تخته‌سنگش اجاقی درست کرد و کپه‌ای هیزم را گیراند و کنار آتش به تخته‌سنگ تکیه کرد. نور و گرما حالش را جا می‌آورد. قبضه‌ی تزئوس را بدست گرفته آرام بود. او تزئوس را داشت که حالا در غلافش آرمیده بود و به‌موقع به درخشش می‌افتاد. کلافه‌ای ریسمان از معشوقه‌اش داشت تا هنگام ورود به قصر ِ لابیرنت مسیرش را علامت‌گذاری کند. هیچ نگرانی ِ خاصی وجود نداشت که آرامش را درهم بکوبد یا به‌هم بریزد. چوب‌ها در آتش صدا می‌کردند و گرمای آتش پلک‌هایش را سنگین کرده بود. خوب نقاط ِ مرکزی ِ ذهنش کار افتاده بودند. در حالتی آمیخته با خواب و بیداری در حالی‌که به تخته‌سنگ تکیه کرده بود. همه‌چیز را دوباره مرور کرد.
بیش از هزاربار عاشق شده. خروارها هیزم شکسته. و حالا که به هدف نزدیک‌شده. ولی خب. نه. چرا. زیاد هستند! مثلا تنها و تنها دیدن ِ لابیرنت ِ افسانه‌ای از نزدیک و دیوَش. حالا که کلافه‌ی ریسمانی از آخرین معشوقه‌اش که عزیزترینشان هم بود با خود داشت و می‌توانست مسیر ِ خارج‌شدنش را به راحتی پیدا کند. جای نگرانی نبود.
زنی در دوردست آواز می‌خواند و شب در امتدادش سیاه و عمیق کار می‌کرد.
صدای سکوت! سیاه و عمیق!

3
طرح ِ خاکستری هیزم‌ها به یک فوت بند بود. افق، خط صاف و ممتدی که از وسط سیاه و سرخ رد می‌شد. آسمان کم‌کم به کبودی می‌گرفت و همان‌طور که قبضه‌ی تزئوس را در پنجه گرفته بود از خواب بیدار شد. چند لحظه قبل از بیدارشدن ِ آخر آن‌را با تبرش اشتباه گرفت. خب کم‌کم به‌یاد می‌آورد کجاست، از کجا آمده و برای چه کاری.
راه افتاد. چهره‌ی معشوقه‌اش مدام جلو چشمش مجسم می‌شد. چیزی جز او نبود که تکرار می‌شد. «یه لحظه هم دست از سرم بر نمی‌داره. قبل از حرکت چقدر ملتمسانه بهم نگاه می‌کرد. بدجوری می‌خواست که حتما برگردم. حتما خیلی... ما همان سه نقطه‌ی معروفیم. باید همه چیزو دوباره مرور کنم. قبل از همه این شنل‌و در می‌آرم تا راحت‌تر حرکت کنم. این دسمال ِ آبی رو هم رو پیشونیم می‌بندم. می‌گفت: دیو ِ لابیرنت تحمل ِ رنگ ِ آبی‌رو نداره. برای چندلحظه هم که شده مسخش می‌کنه. خب. بعد سر ِ ریسمونو به یک درخت می‌بندم و کلاف رو توی این کیسه که به کمربندم آویزونه می‌زارم. بعد تزئوس‌و می‌بوسم‌و دعا می‌کنم. بعد... اون موقع با خیال راحت می‌یام پایین و بعد...» مدام که راه می‌رفت تمام مراحل را برای خودش مرور می‌کرد و در ضمن تمام محیط اطراف را زیر نظر داشت. حتی چندبار هم آن شبح ِ یکی دو روز ِ پیش را از دور، لابه‌لای درخت‌ها یا پشت ِ تخته‌سنگ‌ها دید.
«خودشه! خیلی سریع از نظر محو می‌شه»
کاملا غریزی نمی‌ترسید. ترس را خوب شناخته بود. ولی این‌بار همه‌چیز تمام شده بود.

4
شادمان و روان، سرزنده و بیدارتر از تمام ِ خواب‌های ِ جهان، خوابیده بود و به سقف ِ لابیرنت خیره نگاه می‌کرد. با خودش در تنهایی ِ مزخرفش جاهایی از قصر را مرور می‌کرد. بیش از صدها بار مرور کرده بود، بیش از هزارها بار مرور کرده بود. از تمام ِ قربانیان ِ لابیرنت برای خودش قهرمانانی ساخته بود. خوب می‌دانست که اگر آن‌ها نبودند نمی‌دانست چه کار کند.
خب او هم غول بود. یک غول ِ‌ تنها در قصری که تمامش را داشت.
بیشتر ِ اوقات خواب بود. گاهی هم از قصر بیرون می‌آمد و چنان بر سر ِ مردمی که از بد ِ حادثه در مقابلش قرار می‌گرفتند آوار می‌شد که ربشان را یاد می‌کردند.
شهر ِ کِرت هم روی ابرها قرار بود باشد برای غولی که غیابا فرمانروای آن بود. اسمش بر همه حکومت می‌کرد و بدون این‌که دیده شود به هر کاری دست می‌زد.
«انقددر پیچ‌درپیچه که نفسم بند می‌آد.»
«این قصر خیلی پیچ‌درپیچه، باید خیلی مراقب باشی، دیو لابیرنت خیلی خون‌خوارو بی‌رحمه. می‌گن اول از همه چشمای قربانیاشو می‌خوره... همان سه... تمام این سفارش‌ها را قبل از حرکت، آخرین شبی که با هم زیر ِ یک فکر نشسته بودند، قبل از درهم‌شکستگی ِ جدایانه‌شان‌شدن برای بار ِ خاطرش که روان‌شده...» تمام این سفارش‌ها را از معشوقه‌اش شنیده بود.
حالا که درست روبه‌روی ِ دروازه‌ی ِ لابیرنت برفراز ِ کوهی سربه‌فلک‌کشیده ایستاده بود تمامشان را به‌یاد می‌آورد.

5
دستمال ِ آبی را به پیشانی، کلاف ِ ریسمان را به درختی بسته، شنلش را هم به شاخه‌ای آویخته، آویخته‌تر از هستی‌اش. تزئوس را بوسیده و سبز و سیاه و عمیق دعا می‌کرد.
دعا می‌خواند، زمزمه می‌کرد، فرودهایی که به سکوتی کارساز می‌انجامید.
نمی‌دانست کی وارد ِ لابیرنت شد، دیوار ِ سمت ِ راست سیاه، آن‌قدر سیاه که گاهی فکر می‌کرد هیچ نیست و می‌توان در خلاءاش فرو رفت و دیوار ِ سمت ِ چپش سرخ به رنگ ِ خون ِ تازه‌ی ِ جوشیده. دیوار پشت ِ دیوار در هزارتوی لابیرنت، راهرو پشت ِ راهرو و درهایی که معلوم نبود چه در خود دارند بسته بودند. در ابتدا راهرو به‌نظر می‌رسید که تا ابد به هیچ پیچ‌وخمی نمی‌رسد و خط ِ مستقیم‌اش همین‌طور ادامه دارد. ولی بعد از مدتی احساس کرد که واقعا چندبار به راست و چپ پیچیده و این را زمانی به یقین پذیرفت که آن سایه یا پیچ یا نمی‌دانم هرچه، از پشت ِ پیچی ظاهر شد و در توده ابری غلیظ و وحشت‌زا فرو رفت و ناپدید.

6
شور ِ نوشتن سخت و مرموز گام می‌زد، لنگ می‌زد تا برای تو بنویسم‌ات که چقدر در و دیوار می‌شوی برایم، دیوانه‌ام می‌کنی برای شدن و... و بودنت نبود که برای ِ برایت شعری ساز کنم، طناب ِ دارم می‌شوی و من شمع‌آجین ِ نگاهت بوریا شده‌ام در سایه‌سار ِ نخل‌های ویتنام یا مردی که در رود ِ گنگ ِ هندت ماهی شوم برای نگاهت تورم کند. تورم کند. ّ . راوَن نَه، روان می‌روی!!!...

7
فصلی که برای شما روایت شد در اصل یک روایت نبود که برای شما روایت شد. من جِدْدَن از شما می‌خواهم که دیگر راوی دچار ِ یک نخ ِ سیگار یا سیگار ِ هندی‌یُ، داستان ِ عشق که شدو باز نیامد افسوس را برای قهرمان ِ داستانش تعریف کرد بیش از خیلی هزارهابار و اصلا دوست ندارد که تمام‌اش کند ولی افسوس که فصل‌ها از پشت ِ هم متولد می‌شوند و می‌آیند و می‌روند. روح ِ زمانه هم که سه‌نقطه‌ی معروف می‌شود (عمیق و سبز و سیاه دعایش را خوانده بود. با هزار ترس و لرز پا به کاخ ِ لابیرنت گذاشته بود)

8
عمیق و سبز و سیاه دعایم را خواندم و با هزار ترس و لرز پا به کاخ گذاشتم. لابیرنت. نه هیچ کلافی داشتم و تزئوسم کابوس ِ تلخی است. آن‌هم بعد از آن‌که دیو ِ لابیرنت را کشتم و با یک ضربه. یک ضربه‌ی کاری که درست از مرکز ِ اصلی ِ وجود ِ جسمانی ِ دیو گذشته بود. جشن پیروزی‌ام را برگزار کردم شیدا. عقلم خراب ِ افکار ِ پوچم، مرکبم با دو تازیانه‌ام برق در خروج، EXIT را جستجو می‌کردم و خاک بر شرم و حیا پاشیدم.

9
تمام ِ پیچ‌و‌خم‌های قصه را گشته و حفظ کرده. روزها و هفته‌ها. ولی هیچ اثری از دیو ِ لابیرنت نبود. به وجود ِ خارجی‌اش شک کرده. دستمال ِ ‌آبی را به کمر آویزان، بی‌خیال و سرخوش در راه‌روهای ِ خنک ِ لابیرنت قدم می‌زد. و بالاخره تکلیف ِ شبحی که سایه‌وار تعقیبش می‌کرد هم روشن شد. آخرین معشوقه‌اش بود. شاید می‌خواست در زمان ِ مناسب کلاف را پاره کند؟
و بعد تنها از کاخ بیرون بیاید و برود. من هم از این می‌دانستم که موقع پایین آمدن از کوه، نرم و سبکبال فرود می‌کنم.
پری پران ِ همیشگی در چگونگی ِ بی‌چگونگی و بی‌چگونگی ِ همیشگی با چگونگی ِ همیشگی ِ بی‌چگونگی... تا حدِّ مرگ نرم و سبکبال فرود می‌آیم، در هوای، هوای، هوای ِ آزاد و پاک نفس می‌کشم.
آمده بود مرا سردرگم کند؟! کلاف را پاره کند و برود. برود. این‌جا که دیوی در کار نیست. تمام ِ اشیاءِ دوست‌داشتنی در بی‌جانیشان جان را به لب می‌رسانند. خدای ِ من؛ در ِ خروج کجاست؟ EXIT را لامپ‌های ِ نئونی آویخته بودند. نئون ِ قرمزرنگ. بیش از هزار راه ِ خروج وجود داشت.

احمد خادم‌پر


   ۲۴ مرداد ۱۳۸۷ ۴:۵۷ بֽظֽ
نظرات ۰

نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2008 Arooz.com & Design by Farahany
لوگوی عروض