این سگهای مهربان

مواجههی من با قصّههای بهرام صادقی حتمن از منظرهایی است که مدام توی سرم میچرخند که اساسن میتواند ربطی به موقعیّتی که قصّه نوشته میشود و نوشته را در تاریخ پیش میبرد نداشته باشد {دارد؟} انسان، حقوق ِ بشر و داستان زیست-منظر ِ من است و این مواجههی پیش رو پرتابانیدن متن است در منظری که من نوشته شده است؛
- قصّهها بدون حضور شخصیّت است؛ یعنی آنگونه تعریفی که از شخصیّت داریم. بهرام صادقی وقعی به شخصیّت نمیگذارد و بیشتر فضا است که موقعیّتساز است. آدمهای او متافیزیکی هستند مانند ملکوت یا جوجوجیستو؛ انگار پاهایشان روی زمین نیست و مسألهی آنها از جنس ِ انسان-زیست، نیست. آنها در یک فردیّت نا-هویّتمند شکل پیدا میکنند و این فردیّت خارج از طبقه یا نا-طبقه است و خصیصهی طبقهای ندارد {البته بماند از این نظر که جامعهی ایرانی خارج از طبقه است}. آدمهای صادقی در فضایی زندگی میکنند که بیشتر ذهنی است. به تعبیر دیگر شخصیّتهای قصّههای او بدل به ابژههایی بیجان شدهاند. معتقدم که انسان ِ بعد از پستاستراکچرالیسم که با مضامینی پاره پاره و مرکززدا مواجه هست، هویّت او دیگر یک کیفیّت موروثی نیست بلکه در مواجههها، فضا و زمان ِ به شدّت نسبی ِ دریافت میشود. شکّاکیّت، ناعقلانیّت و قدرتگریزی ِ انسان ِ داستانهای بهرام صادقی هم اینگونه به نظر میرسد. آنان در پی ِ یک هویّت ِ ساختگی در زندگی فردی و اجتماعی در معرض تاختوتاز ایماژها و وانمودها قرار میگیرند. این که گاهی حتا، صادقی لزومی نمیبیند توضیحی در مورد شخصیّتها بدهد و در مقابلشان سه نقطه میگذارد. او میکوشد که شخصیّتها هویّت فردی و خودبسندهای نداشته باشند. آدمهای صادقی به قول ادوارد سعید «بیدرکجا» هستند. آنها در یک تعلیق و زوال دائمی به سر میبرند و نا-خصیصهمند هستند. سرانجام ِ انسان ِ قصّههای بهرام صادقی محتوم، گنگ، ناخوانا و استهزاءآمیز است. آدمهای او بالاخره تسلیم میشوند. بیعملی آدمهای او میتواند اعتراض باشد به جامعه و هژمونی قدرت {البته قدرت نه به مثابه یک رژیم سیاسی، که قدرت در مفهوم عام} که سیطرهی سنگینی بر انسان ِ ایرانی دارد و صادقی اساسن مسألهی اصلیاش همین موضوع «قدرت» است. او کلانروایتها را برنمیتابد و راوی او دیگر همهچیزدان نیست. صادقی سعی در فروپاشاندن همان ابرانسان {قدرت؟} کذایی دارد که سیطرهاش بر تمام جزئیات روایت است. صادقی روایتاش را بر شفاهیّت ِ عامّ قصّهگویی میگذارد که ذهن و زبان ِ شفاهی به شدّت مرکزگریز و وضعیّتگریز است و با ورود خردهقصّههای دیگر اقتدار روایت بزرگ را بر هم میزند. زبان ِ او خودبنیاد و خودبسنده نیست و نمیتوان برایش خصیصهای ذاتی برشمرد. او اجازه میدهد زبان تنها گزارشگری کند و با اغراق در دقت گزارش، قصّه در یک موقعیّت پارودیک قرار میگیرد تا از نخبهگی زبان جلوگیری کند. استراتژی اصلی صادقی برای پیشبرد قصّهها پارودی است. او با دژانره کردن و موقعیّتگریزی مکرّر، ابرروایت {قدرت؟} را متلاشی میکند. به عنوان مثال جملههای داخل پرانتز قصّهگویی را دچار تعلیق میکند. او با پیش کشیدن طنز، پارودی و شفاهیّت سعی دارد گفتمان غالب و بخشی از زبان را به بازی بگیرد و به اضمحلال بکشاند که این مسأله در راستای همان موضوع «قدرت» تعریف میشود. او رسمیّت زبان را نادیده میگیرد {با مسألهی طنز-پارودی} که زبان جلوهی «قدرت» است.
اح-مد-خان-دو-زی
۲۶ مرداد ۱۳۸۷ ۳:۵۳ قֽظֽ
نظرات ۱
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
آرزوی موفقیت دارم رفیق خوزه دیروز و نویسنده امروز