«قهرمان داستان من همان کسی است که بعد از آخرین باری که مرد و زنده شد میمیرد یا مادوکس کجا فرار کرد»

یا
مادوکس کجا فرار کرد»
طبقهی بالا سر و صدا زیاد شده و من بدون اینکه از پلهها بالا روم و از سوراخ در نگاه کنم میدانم که خودهایم جشن گرفتهاند و با چاقوهایشان کیک میبرند. او هم هست که در آخر این کلمات مرده بود و حالا که شما میخوانید زنده میشود و دوباره نقطه و آرام آرام که جلو میآید و من که میدانم پف چشمانش مهمتر از خودش هستند و در آخر هم میمیرم و این داستان که هی دوباره خوانده میشود و من که هی دوباره زنده میشوم و دانای کل بودنم که هی به شما تحمیلانده میشود که حتی میدانستم چه کسی من را کشته و ماجرا را از اولش که از آن دور میآمد و یک نقطه بود.
و من که نگاهش میکردم برایم همه چیز میتوانست باشد البته اگر دانای کل بودن خود را فراموش کرده بودم و فکرم جذب پفهای چشمانش نشده بود و سخت حس میکردم که یکی نقطه بودن مرا نگاه میکند و خودم را میبیند.
چند شب بود که خوابهایی به سراغم میآمد که هیچ دوست نداشتم که دیده شوند و تا میآمدند خالی پشت چشمانم را بگیرند زود با چشمانم قورتشان داده بودم و خوابها را هی قورت داد و هی پنهان کرد و هی پنهان کرد و نتیجهی همهی اینها شد چشم پفدارش.
خوابها همه خودش بودند. خودش با یک چاقو و قابلیت کشتن یک نفر. تا اینکه چشمانش آن قدر پف میکند که میترکد و چشمش که بادکنکی ترکید باد خوابهایش را چرخاند. هی چرخاند و هی چرخاند و برد و من هم گریه نکردم و برد جایی همین دوروبرها کنار یک تعبیر خواب فروید که خوابها تعبیر شدند و تنها کاری که توانستم بکنم این بود که خیره به فضای این خالی بگویم: همه چیز بر باد رفت.
و پتانسیل n خواب ندیده تعبیر شده که آزاد شد زمین پر میشود از مرده و من و چاقو که دیگر هیچ کس را نمیکشیم و خودم هم باید فهمیده باشید جایی آن وسطها مرده بودم.
الهه سروشنیا
۲۹ مرداد ۱۳۸۷ ۱:۳۵ بֽظֽ
نظرات ۰
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید