مهدی پهلوانپور (یادش گرامی)

1
خفاشها
توی تاریکی سرم
از رگی که زیر محل یادآوری خاطرات است
برعکس آویزان میشوند
خون میمکند
جیغ میکشند
و جفتگیری میکنند
2
تصویر کوچک در قاب
نمای بزرگ تو
باران با از دریا رفتن
آغاز میشود.
3
از اینکه رفتن
همیشه رسیدن
به نرسیدن است
دوباره تولدم را مرور
هر وقت که میکنم
به برخوردی خورهی خاطره برمیخورم
زندگی همین چیزهاست
همین که میدانی میروی
میخندی و دوباره شروع میشوم
به اینجا رسیده
که باید شایدها را دوباره مرور
دوباره کودک شوم
به کوچه بیایی
که دیوارها برداشته شوند
رسیدنها
ترا به یاد میآورم
و تمام چیزهایی را که از یاد خواهم برد
به ماه میگویم:
سوراخ کوچک آسمان
به تو:
هیچ نمیگویم
نگاهت میکنم
قلاب میگیرم
روی شانههام میایستی
از هر کجای آسمان که بخواهی
هر چیزی را که بخواهم
به زمین میآوری
حالا پنجره را میبندم
بیرون از رد پای کسی بوی کابوس میآید
که میگفت:
آدمها که بزرگ میشوند
آدمهای بزرگی میشوند
بچهگانه میزنم زیر اشک
از اینجا که نشستن بوی ماسیدگی است
به خیابان که از بوی فراّر رد پای کسی
سر میخورم
کابوسها
خورههای خاطره خوابهام را
خـــــــــــــنـــــــــــج میزنند.
مهدی پهلوانپور
۵ شهریور ۱۳۸۷ ۱۱:۴۳ بֽظֽ
نظرات ۱
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
...فرهادواره اي كه تيشه حود را گم كرده است..."نصرت رحماني"